![]() |
![]() |
|
| حق را بشناس اهل حق را خواهی شناخت ...باطل را بشناس اهل باطل را خواهی شناخت |
|
گردن كشي ميرحسين موسوي در برابر انتخاب 5/24 ميليون نفري ملت ايران و تلاش براي به هم ريختن قواعد و ميز بازي، ظاهري دارد و باطني. چرا نبايد به قواعد دموكراسي و انتخاب باشكوه ملت تن داد؟ اين سؤال تا آنجا كه به نامزد مورد اشاره مربوط است در خوش بينانه ترين حالت، به سوءتفاهم او برمي گردد كه در فضايي ايزوله شده خيال مي كرد زمامدار دولت آينده است و اكنون تمام رؤياها را برباد رفته مي بيند. اما همه ماجرا به آنها مربوط نمي شود. در عقبه اين ماجرا، جبهه ازهم گسيخته اي به نام دوم خرداد (اصلاحات) را مي توان جست كه از استحاله و انحلال سياسي جريان موسوم به چپ - بخوانيد راست افراطي- پديد آمد، ريزش ها و واگرايي هايي را به خود ديد، مؤتلفان تازه اي را به دور خود جمع كرد و بتدريج در آنها منحل شد و اكنون در جايي ايستاده كه ورشكستگان به تقصير مي ايستند، آنها كه نه تنها سود نمي كنند بلكه اصل سرمايه را نيز برباد رفته مي بينند. آنها اگر زير همه چيز نزنند و «سرفصل» 22خرداد 88 را انكار نكنند، بايد آشكارا اعلام ورشكستگي كنند و حاصل 20 سال تجديدنظرطلبي و رويكرد ارتجاعي نسبت به اصول انقلاب و خط امام را «زيان مطلق» و ازدست رفتن اعتماد كامل «مردم» و «نظام» تلقي نمايند.
بايد توجه داشت كه در نگاه ديني و انقلابي (با شعار «نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي») عنوان «چپ» و «راست» موضوعيت نداشت. اما برخي فعالان جناحي كه بعداً به جبهه اصلاحات تغيير نام داد، اصرار داشتند خود را چپ و جريان مقابل را راست بنامند. انصافاً هم در دهه اول انقلاب برخي رويكردهاي آنها از چارچوب اسلامي و انقلابي عبور كرده و تنه به آراء و عقايد ماركسيستي مي زد. حتي پس از رحلت حضرت امام(ره) نيز، برخي اعضاي سازمان مجاهدين انقلاب ضمن بازسازي دوباره سازمان، بر تقسيم بندي چپ و راست- با افزودن دو قيد جديد و سنتي- تأكيد مي كردند. نشريه «عصرما» در آن سال ها پر است از تحليل هاي مبتني بر تقسيم بندي چهارگانه «چپ سنتي و جديد، راست سنتي و جديد». و اين درحالي بود كه جريان به اصطلاح چپ در همان سال ها- حدفاصل سال هاي 68 تا 76- باوجود نقد دولت سازندگي و سياست اقتصادي و خارجي آن، دوران استحاله و گذار از رويكرد انقلابي و خط امامي به رويكرد سكولار، ليبراليستي (اباحي)، غرب گرايانه، سرمايه سالارانه و به مفهوم واقعي ارتجاعي را سپري مي كرد. بخش عمده اي از جناح چپ پس از رويداد غافلگيركننده دوم خرداد 76، نقاب ازچهره برداشتند تا معلوم شود در پس برخي انتقادها به دولت حاكم، ائتلاف شگفتي ميان چپ و راست كذايي پديد آمده و مدعيان به دعاوي خود وفادار نمانده اند. جبهه اي كه از ائتلاف چپ و راست سربرآورد عملاً تبديل به شركت سهامي انحصار قدرت و ثروت شد و توانست پس از آن در انتخابات شوراي شهر اول، مجلس ششم و رياست جمهوري هشتم نيز توفيقاتي به دست آورد. اما مي توان گفت پيروزي دوم سيدمحمد خاتمي در 18 خرداد سال 80، آغاز روند سقوط جبهه دوم خرداد هم بود. ائتلاف دوم خرداد در همان 4ساله اول نشان داد كه عدالت را محترم نمي شمارد، قدرت را امانت نمي داند، با شعار مردم سالاري و اصلاح طلبي فقط مشغول فريب افكار عمومي است، با دشمن ترين دشمنان ملت در عرصه سياست خارجي به انفعال- اگر نگوييم مستخدم وار- برخورد مي كند و دنبال نوعي اليگارشي و اشرافيت سياسي بلامنازع و بلارقيب در عرصه سياست داخلي است. اين ائتلاف در انتخابات شوراي شهر دوم و سوم، مجلس هفتم و هشتم، و به ويژه رياست جمهوري نهم متحمل شكست هاي سختي از جانب مردم شد و تكرار اين شكست ها نشان مي داد آنچه رخ مي دهد نه از سر تصادف است و نه آن گونه كه ادعا مي شود، به خاطر محدوديت نامزدهاست.در انتخابات شوراها هرچه در توان داشتند به ميدان آوردند، در انتخابات مجلس هشتم حتي فهرست «ياران خاتمي» را با اين تلقي كه او پاي هر ليستي را امضا كند مردم سردست مي گيرند و حلوا حلوا مي كنند، به مردم عرضه كردند، در انتخابات رياست جمهوري نهم نيز كه هم مصطفي معين در ميدان بود، هم كروبي و هم هاشمي رفسنجاني اما آخر كار، اين احمدي نژاد بود كه با قريب 18ميليون رأي در برابر 9 ميليون رأي پيروز شد. از اين «تكرار شكست ها» مي شد قانون استخراج كرد: «رويگرداني از اصول انقلاب، و ارزش ها و منافع و مصالح ملت، باعث بدگماني عمومي شده است.» مي شد از بيراهه به اتوبان انقلاب بازگشت- هرچند با تأخير- و خود را به مسابقه رساند. و مي شد لجاجت به خرج داد و تصور كرد در بيراهه و جاده خاكي رفتن، به معناي ميان بر زدن و پيش افتادن است. طيفي از آنها حتي اگر مي خواستند هم نمي توانستند برگردند چراكه پيش و بيش از دگرگوني فكري و اعتقادي، به انحطاط در عمل رسيده بودند و يك دهه رفتار منحط، باورهاي آنان را هم زير و رو كرده بود. آنها كه به اشرافيگري و زراندوزي و مسابقه تجمل خو كرده بودند، آنان كه دنبال «امتياز» و «تمايز» از مردم عادي بودند، كساني كه قدرت را طعمه و نه امانت يافته بودند، طايفه اي كه ارزش هاي اسلامي و انقلابي را مزاحم اباحي گري، يلگي و رفتارهاي بي پرواي خويش مي يافتند، و جماعتي كه محبت مستكبران و دشمنان در دلشان راه يافته بود، چگونه مي توانستند با ملت به ويژه طبقات محروم، با خدمتگزاري و ساده زيستي، با انقلاب و رهبري و ارزش ها، و با استقلال و عزت ملي سرسازش داشته باشند. كار ديگري كردند. شروع كردند به تحريف حقايق و توجيه مواضع جديد. هرجا كه مي ايستادند، همان جا را درست و مشروع معرفي مي كردند، ولو در تناقض با مواضع قبلي. چپ بودند و در منتهي اليه راست ايستاده بودند. بنابراين گفتند چپ روي اقتضاي سال هاي اول انقلاب و جنگ بود اما اقتضاي امروز، آزادسازي و خصوصي سازي و سرمايه سالاري است. گفتند با آمريكا بايد كنار آمد و ليبرال- دموكراسي را به عنوان الگوي پيشرفت پذيرفت. استقلال سياسي و فكري و باورهاي انقلابي چه مي شود؟! همه را مي ريزيم در ظرف ليبرال دموكراسي و نظم نوين جهاني، هرچه زياد آمد، دور مي اندازيم! اصلا در روزگار جديد، چه كسي از محرومان و پابرهنگان حرف مي زند؟ سيطره آمريكا واقعيتي انكار ناپذير است كه بايد با آن كنار آمد. دوره تكنوكراسي بي نياز از فقه و دين و اخلاق و رهبري است. زهد و قناعت و صرفه جويي در اقتصاد كاپيتاليستي معنا ندارد و... 16 سال بود كه ائتلاف «عبور از انقلاب و خط امام» بي محابا مي تاخت و سرمايه ها و ارزش هاي ملي را يكي پس از ديگري زير پا مي گذاشت. 16 سال بود كه اين ملت ديندار و باورهاي مردم انقلابي لگدكوب مي شد و 16 سال بود كه حقوق و معيشت يك ملت گستاخانه زيرپا نهاده مي شد. آيا دنيا آن قدر بي حساب و كتاب بود كه اين عمل، عكس العمل و واكنش مناسب را درپي نداشته باشد؟! ماجراي 27 خرداد و سوم تير 1384 در چنين بستري رقم خورد. جنبشي شكل گرفت كه فقط ديني و انقلابي نبود، به مفهوم واقعي ملي هم بود برآمده از طبقات مختلف يك ملت، از مؤمن ترين مردم تا آنها كه مسلمان معمولي بودند، از محرومان گرفته تا طبقات متوسطي كه برخوردارتر بودند اما دولتمردان خود را شريف و امانتدار و خدمتگزار و عزتمند مي پسنديدند. قشرها و طبقات ديگر رو به روي هم نبودند، كه كنار هم بودند. اما «ائتلاف عبور از انقلاب» بازهم عبرت نگرفت. 4 سال سنگ اندازي و تخريب،4 سال ترور شخصيت و انكار و تحقير. كساني از سر عقده ها و جاه طلبي هاي شخصي به جنگ دولت عدالت رفتند. براي عده اي، انتخابات فقط زماني خوب بود كه در آن 16 سال نام آنها را براي مديريت دولت رقم مي زد و باعث تداول انحصاري قدرت در حلقه بسته آنان مي شد. اما مشكل طيفي ديگر، عميق تر از جاه طلبي و ميل به ديكتاتوري بود. آنها مأموريت داشتند جمهوري اسلامي را از درون و به نيابت از قدرت هاي خارجي به زمين بزنند. اين طيف مأمور بودند پروژه براندازي را به شيوه هاي نرم و خاموش و مخملين پيش ببرند، با سرمايه گذاري روي عواطف، عقده ها، ضعف شخصيت و تملق پذيري طيف اول. ائتلاف در 4 سال اخير گسترده تر شد. نمايان شدن چهره واقعي ائتلاف باعث ريزش هاي وسيعي شد اما به موازات همين ريزش ها، گروهك هاي ورشكسته دعوت به ائتلاف شدند تا شايد گره فروبسته به دست آنها گشوده شود. اما آنها شفا نمي دادند هيچ، كه كور هم مي كردند. مشورت هايي كه گروهك هايي نظير نهضت آزادي، ملي- مذهبي ها و حتي شماري از اعضاي بريده منافقين در كنار طيف متنوعي از شبه روشنفكران لائيك به احزابي نظير مشاركت، سازمان مجاهدين (انقلاب) و كارگزاران مي دادند، آنها را بيشتر در باتلاق فروبرد. انتخابات 22 خرداد روز آزمون بزرگ و رفراندوم مهم براي محك زدن دعاوي چهارسال اخير افراطيون مدعي اصلاح طلبي بود؛ به قول خودشان رفراندوم دروغ و صداقت، قانون گرايي و بي قانوني. رفراندوم راستين درباره اين كه اصلاح طلب واقعي كيست؟ اما اگر اصطلاحا جرزني نكنند و انگ تقلب به انتخابات نزنند كه بايد بروند و نابود شوند. مي گفتند در انتخابات پيشين چون مردم قهر كرده و پاي صندوق ها نمي آيند، اصولگرايان به پيروزي مي رسند. اما حالا كه 85 درصد مردم شركت كرده و 5/24 ميليون نفر براي بار دوم به چهره هاي خدمتگزار و عدالت خواه رأي داده اند، چه بايد بگويند؟ حالا ركورد افسانه اي خاتمي با 20 يا 22 ميليون راي كه تبديل به چماقي شده بود، شكسته شده است. اصلا دولت به گونه اي عمل كرده كه برخلاف روزگار اصلاحات كذايي- كه مدام ميزان مشاركت مردم به خاطر نارضايتي ها و نااميدي ها از عملكرد دولت و مجلس وقت، رو به سقوط و كاهش بود- اكنون ميزان مشاركت در كنار ميزان اعتماد به دولت روبه افزايش گذاشته و 7 ميليون رأي به آراء رئيس جمهور افزوده شده است. خود همين آشتي دادن مردم با نظام، از نگاه آمريكا و انگليس و مؤتلفان داخلي آنها، جنايت بزرگي است. آشتي دادن طبقات مختلف مردم- با وجود نوسان باورهاي مذهبي- گناهي نابخشودني است براي رئيس جمهور مكتبي و عدالت خواه. رازهاي مگو آشكار شده و خرافه هاي قطعي پنداشته شده افراطيون، بيش از هر زماني به گزافه شبيه شده است. آنها فريب خرافه ها و افسانه هاي خود را خورده و اكنون غافلگير شده اند. نظرسنجي هايي را كه براي روحيه دادن به موسوي و خاتمي مي ساختند، همين حالا بايد به رخ بكشند و مقابل راي واقعي ملت بگذارند. در انتخابات تقلب شده و بايد باطل شود، نشان به آن نشان كه نظرسنجي هاي ما - همان نظرسنجي هايي كه به قول كروبي، سركوچه خودشان انجام دادند- چيز ديگري را نشان مي داد! تقلب شده چون ما پيش از ظهر جمعه 22 خرداد پيروزي قاطع خود را اعلام كرديم و آماده جشن شديم. تقلب شده چون آذري ها و لرها و كردها، قومي و قبيله اي و نژادي رأي نداده و مانند همه ملت، رويكردي عدالت خواهانه و ملي داشته اند. تقلب شده چون تبريز 5/1 ميليون نفري كه رفتيم 30 هزار نفر به استقبالمان آمدند! تقلب شده چون ما در خيابان ها تا پاسي از شب هياهو به راه انداخته بوديم تا حتي آنهايي هم كه نمي خواستند به ما رأي دهند، به خيابان بيايند و از فرصت پايكوبي استفاده كنند. تقلب شده چون ما از 3 ماه قبل گفته بوديم تقلب مي شود! 40 ميليون رأي بايد باطل شود وگرنه ما يك مملكت را به كمك سرويس هاي جاسوسي بيگانه، و بي بي سي و صداي آمريكا و فيس بوك و تويتر و صدها شبكه و سايت خارجي و داخلي به آتش و آشوب مي كشيم. يا ما بايد بميريم يا فرزندان بيگناه ملت. ما كه اهل هزينه كردن نيستيم پس مردم آماده دادن هزينه و تلفات باشند. 30 خرداد 1360 را بازسازي مي كنيم. از مردم انتقام مي كشيم تا ديگر با 5/24 ميليون رأي احمدي نژاد را انتخاب نكنند!! پس كينه سوزان نهفته در سينه آمريكا و انگليس و اسرائيل و آتشي را كه در دل ديكتاتورهاي سياسي و مفسدان اقتصادي مانند آتشفشان مي جوشد، به جان بخرند. نه گفتن يك ملت به افراطي گري و تندروي شماري متنفذ كه قرار و مدار با اجنبي گذاشته اند، هزينه دارد. عدالت خواهي هزينه دارد. موسوي بهانه است. شال سبز او اگر تقدس داشت تازه مي شد قرآن سرنيزه، صدا صداي شترفتنه است. شترفتنه را با قدرت بايد پي كرد. اما بدا به حال آنها كه ملت ايران را دشمن شاد كردند و حماسه اي 40 ميليوني را در دنيا، ملكوك و كم بها جلوه دادند. چه زيانكارند مالباختگان و ورشكستگان به تقصيري كه حاضرند به خاطر دستمالي قيصريه اي را به آتش بكشند. آيا برمي گردند از هلاكت به دست خويش؟ خدا كند، هرچند كه متأسفانه روند تاريخ چيز ديگري را شهادت مي دهد. 25 خراداد 88، همان 30 خرداد 60 بود براي ساختارشكنان منافقي كه به دروغ تابلوي اصلاح طلبي به دست گرفته بودند. آنها ديگر نه چپند،نه اصلاح طلب. آنها پيمان شكنان شورشي هستند كه شاخشان به دست ملت شكسته است. آنها منافقين جديدند. عبدالحسين معتمدي |
|
+ قلمي شد در
شنبه ششم تیر 1388 توسط جعفر |
|
| درباره وبلاگ |
ما با جنگ نرم، با مبارزهى نرم از سوى دشمن مواجهیم، که البته خود جوانها هم همین را هى گفتند؛ مکرر قبل از اینکه بنده بگویم، آنها هم هى گفتند و همه این را می دانستند. آنى که من اضافه کردم این بود که گفتم: در این جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان این جبههاید. نگفتیم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است که به او بگویند پیش، برود جلو؛ عقب بیا، بیاید عقب. یعنى سرباز هیچگونه از خودش تصمیمگیرى و اراده ندارد و باید هر چه فرمانده می گوید، عمل کند. نگفتیم هم فرماندهانِ طراح قرارگاهها و یگانهاى بزرگ، چون آنها طراحىهاى کلان را می کنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل می کند، هم صحنه را درست مىبینید؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مىآزماید. لذا اینها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش این است. حقیقتاً افسران جوان، فکر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مىبینند، در چهارچوب هم کار می کنند. خوب، با این تعریف، استاد دانشگاه چه رتبهاى دارد؟ اگر در زمینههاى مسائل اجتماعى، مسائل سیاسى، مسائل کشور، آن چیزهائى که به چشم باز، به بصیرت کافى احتیاج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما که استاد او هستید، رتبهى بالاترِ افسر جوانید؛ شما فرماندهاى هستید که باید مسائل کلان را ببینید؛ دشمن را درست شناسائى بکنید؛ هدفهاى دشمن را کشف بکنید؛ احیاناً به قرارگاههاى دشمن، آنچنانى که خود او نداند، سر بکشید و بر اساس او، طراحى کلان بکنید و در این طراحى کلان، حرکت کنید. در رتبههاى مختلف، فرماندهانِ بالا این نقشها را ایفا میکنند.
|
|
RSS
|